ساغر دختری در باران
 
قالب وبلاگ

 

 

پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت : خدایا من خیلی تنها هستم آیا مهمان خانه من میشوی ؟

خدا قبول کرد و به او گفت : فردا به دیدنش خواهد آمد .

پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت سپس نشست و منتظر ماند !

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد پشت در پیرمرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد . پیرزن با عصبانیت سر قفیر داد زد و در را بست .

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد پیرزن دوباره در را باز کرد این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت .

نزدیک غروب بار دیگر در به صدا در آمد این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده پس با عجله بسوی در دوید در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد .

پیرزن خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد .

شب شد ولی خدا نیامد . پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .

پیرزن با ناراحتی به خدا گفت : خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم می آیی ؟

خدا جواب داد : بله .

ولی من 3 بار به خانه ات آمدم و تو هر 3 بار در را به رویم بستی .

[ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

 

 

روزی ملانصرالدین در روز تابستان به مسجد رفت و پس از نماز و استماع

موعضه در گوشه ای از مسجد خوابید و کفشهای خود را روی هم

گذاشته زیر سر نهاد . همین که به خواب رفت و سرش از روی کفشها

رد شده و بر روی حصیر افتاد و کفش ها از زیر سرش خارج شدند ، دزد

آمد و کفشها را برداشت و برد . وقتی ملا بیدار شد و کفشها را ندید ،

دانست مطلب از چه قرار است . پس برای فریب دادن و به چنگ آوردن

دزد تدبیری اندیشید و پیش خود خیال کرد که لباس هایم را از تنم بیرون

می آورم و آن را تا نموده و زیر سر میگذارم و خود را به خواب میزنم و

سرم را از روی لباس ها پایین می اندازم در این موقع دزد می آید و

دست دراز می کند لباس ها را ببرد و من مچ آن را فوراً میگیرم . و همین

کار را کرد ،‌ اما از قضا در خواب عمیقی فرو رفت ، وقتی از خواب بیدار

شد دید که لباسها را هم برده اند . عصبانی

[ پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

 

 

روزی بهلول بر هارون الرشید وارد شد .

خلیفه گفت : مرا پندی بده ؟

بهلول پرسید : اگر در بیابان بی آب ، تشنگی بر تو غلبه نماید چندان مه

مشرف به موت گردی ، در مقابل جرعه ای آب که عطش تو را فرونشاند

چه می دهی ؟

گفت : صد دینار طلا

پرسید : اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت : نصف پادشاهی ام را .

بهلول گفت : حال اگر به حبس ادرار مبتلا گردی و رفع آن نتوانی ، چه

میدهی که آن را علاج کنند ؟

گفت : نیمی دیگر از سلطنتم را .

بهلول گفت : پس ای خلیفه ، این سلطنت که به آبی و ادراری وابسته

است ‌، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی .خندهخنده

[ پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

 

 

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست...
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست...
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانة ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانة دوست کجاست...؟

[ دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

 

شیطان عاشق خدا بود

 می خواست تنها عاشقش باشد

 فریاد زد !!

 خدا نفهمید...

 خدا بزرگ بود

می خواست عاشقی کند …

 آدم را آفرید!

سالها پیش آدم خدا را از یاد برد …

آدم عاشق شیطان شد !

 این وسط خدا تنها ماند …

 به همین سادگی....

 روزگاریست شیطان فریاد میزند:

انسان پیدا کنید سجده میکنم!

اما گویا انسانی دیگر وجود ندارد...

[ دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

 

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...

جواب زیبای فروغ فرخزاد به حمید مصدق:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است...
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو...
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم...
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

[ دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

 

خوشحالی و غمگینی را می توانید خود انتخاب کنید. پس خوشحالی را انتخاب کنید.

هر روز سه انسان را ستایش کنید.

در صورت امکان طلوع خورشید را تماشا کنید.

اولین نفری باشید که سلام می کنید.

اگر افرادی را دوست دارید، برای گفتن آن وقت را تلف نکنید.

با همه به گونه ای رفتار کنید، که دوست دارید با شما رفتار کنند.

هیچگاه تسلیم کسی نشوید و آنگاه است که معجزه رخ می دهد.

سعی کنید هر روز اسم افرادی را به خاطر بیاورید.

از نطر فکری خشن و از نظر احساسی نازک دل باشید.

از آنچه باید مهربانتر باشید.

بدانید یکی از بزرگترین نیازهای محیطی نیاز به قدر دانی است.

به قول خود وفا کنید.

یاد بگیرید حتی زمانکه احساس خوبی ندارید، خود را بشاش نشان دهید.

هر چیز بهتری را که پیدا می کنید رها کنید.

به خاطر داشته باشید برنده ها کارهایی را انجام می دهند که بازنده ها می خواهند آن کار را انجام دهند.

وقتی به سر کار خود می رسید، اجازه دهید اولین چیزی که به زبان می آورید باعث افزایش روحیه همکارانتان شود.

تحت تاثیر اهدافتان زندگی کنید.

کلنجار ررفتن با گذشته را متوقف کنید.

 

[ دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٢ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

 

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد.پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:اما من که می دانم او چه کسی است...

[ دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: طراوت، دخترم ، در را باز کن. طراوت جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.طراوت ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست طراوت یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای طراوت میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی طراوتت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی طراوتت تا آخرش رو حرفاش موند. علی طراوتت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.. 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیفته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. 
پدر طراوت نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و به هم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست طراوت اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و طراوت بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

[ شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

 

هر شب وقتی تنها می شم حس می کنم پیش منی
دوباره گریه ام می گیره انگار تو آغوش منی
روم نمی شه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه
با این که نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه
بارون می باره و تو رو دوباره پیشم می بینم
اشک تو چشام حلقه می شه دوباره تنها می شینم
قول بده وقتی تنها می شم بازم بیای کنار من
شبهای جمعه که می یاد بیای سر مزار من
دوباره باز یاد چشات زمزمه نبودنم
ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم
خاک سر مزار من نشونی از نبودنت
دستای نامردم شهر چرا ازم ربودنت
بارون می باره و تو رو دوباره پیشم می بینم
اشک تو چشام حلقه می شه دوباره تنها می شینم
قول بده وقتی تنها می شم بازم بیای کنار من
شبهای جمعه که می یاد بیای سر مزار من
به زیر خاکم و هنوز نرفتی از خیال من
غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم
دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم
رو سنگ قبرم بنویس تنها ترین تنها منم

 

[ شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

 

از پریشانی امثال تو شد نام آور

عشق: این مسأله مشکل سرسام آور

دیدنت موجب آن است که تا زنده شود

در من آن خاطرة‌ لرزه بر اندام آور

نه! مقصر خودمانیم کز اول  بستیم

دل به آن نغمه روحانی الهام آور

واقعا" از من دلخسته توقع داری

نشوم رام چنین نفحه الزام آور؟

عاشقی چیست؟ بگو گوش به فرمان توام

تو سلیمانی و من هُدهد پیغام آور

- مرگ حق است،‌ ولی عشق حقیقت دارد"

سوخت بنیادم از این پاسخ ابهام آور

عشق از نوع زمینی هم اگر هست، به اوست

ساقیا جام بنه، جامة‌ احرام آور!

 

[ شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

 

بوسه یعنی وصل شیرین دولب

بوسه یعنی عشق در اعماق شب.

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق.

بوسه یعنی آتش و گرمای تب.

بوسه یعنی لذت از دلدادگی.

لذت از شب لذت از دیوانگی.

بوسه یعنی حس خوبه طعم عشق

طعمه شیرینی به رنگ سادگی .

بوسه آغازی برای ما شدن.

لحظه ای با دلبری تنها شدن.

بوسه آتش میزند بر جسم و جان

بوسه یعنی عشق من ، با من بمان.

 شرم در دلدادگی بی معنی است

بوسه بر میدارد این شرم از میان.

طعم شیرین عسل از بوسه است .

پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است .

بهترین هدیه پس از یک انتظار .

 بشنوید از من فقط یک بوسه است.

 بوسه را تکرار می باید نمود.

بوسه یعنی عشق و آواز و سرود.

بوسه یعنی وصل جانها از دو لب.

بوسه یعنی پر زدن ، یعنی صعود

بوسه یعنی شادی و شور و نشاط .

بوسه یعنی عشق خالی از گناه.

بوسه یعنی قلب تو از آن من.

بوسه یعنی تو همیشه مال من.

 

[ شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

 

زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود.

 

زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد طبق معمول!! یک غول بزرگ پدیدار شد....!!!

زن پرسید: حالا می تونم سه آرزو بکنم؟؟

غول جواب داد:

نخیر! زمانه عوض شده و به علت مشکلات اقتصادی و رقابت های جهانی بیشتر از یک آرزو اصلا صرف نداره، همینه که هست.......     حالا بگو آرزوت چیه؟

زن گفت:

در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شه...

و از جیبش یک نقشه جهان را بیرون آورد و گفت:

نگاه کن. این نقشه رو می بینی؟ این کشورها رو می بینی؟ اینها... این و این و این و این و این ... و این یکی و این. من می خوام اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی که با هم دارند خاتمه بدن و صلح کامل در این منطقه برقرار شه و کشورهای متجاوز و مهاجم نابود شون.

غول نگاهی به نقشه کرد و گفت:

ما رو گرفتی؟ این کشورها بیشتر از هزاران ساله که با هم در جنگند. من که فکر نمی کنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه کاریش کرد. درسته که من در کارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدرها. یه چیز دیگه بخواه. این محاله.

زن مقداری فکر کرد و سپس گفت:

من هرگز نتونستم مرد ایده آل ام رو ملاقات کنم. مردی که عاشق باشه و دلسوزانه برخورد کنه و با ملاحظه باشه. مردی که بتونه غذا درست کنه (!!!) و در کارهای خانه مشارکت داشته باشه. مردی که به من خیانت نکنه و معشوق خوبی باشه و همش روی کاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نکنه (!!!!!) ساده تر بگم، یک شریک زندگی ایده آل.

غول مقداری فکر کرد و بعد گفت:

اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم...!!!

 

[ پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟

 

 اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟

 

شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش

 

 اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات..؟

 

 اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟

 

 تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

 

بریم تو باغاطلسی بی رنج و درد بی کسی بهت بگم

 

 اجازه هست گل روی موهات بذارم

 

 اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی..؟

 

 خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی


[ جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

[ جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اسم من ساغر است 20 سال دارم دانشجوی رشته هنر تهران میباشم و ساکن کرج .به ورزش و هنر و سفر خیلی علاقه دارم و در این وبلاگ میخوام از عشق بگم و از زندگی ....مرا در بهتر شدن این وبلاگ یاری دهید .از دوستان خواهشمندم نظر خصوصی نزارین .دست همه شما را برای دوستی میفشارم
آخرين مطالب
صفحات اختصاصی
امکانات وب

كد آهنگ

كد موسيقی