|
ساغر دختری در باران
|
[ سهشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٢٦ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
به هنگام جدایی هر کسی اندیشه ای دارد جدایی دست بی رحمی ست در تاراج دلتنگی یکی شاد است از راهی شدن تا شهر رویاها یکی همچون شقایق غرق در امواج دلتنگی یکی هنگام رفتن هیچ نشناسد سر از پایش یکی دیگر دلش خون است و در دل خنجری دارد یکی مشتاق رفتن بهر دیدار عزیزانش یکی از شوق می خندد یکی پیوسته میبارد یکی خرسند از دل کندن است و تشنه ی رفتن یکی حیران و سر گردان خیال دیگری دارد یکی با چهره آرام می گوید خداحافظ یکی دیگر سکوتش ارزش والاتری دارد یکی وقت جدایی طاقتش کم میشود اما یکی بر شانه های خسته اش کوه غمی دارد خداوندا جدایی را از راه بندگان بردار تو می دانی جدا گشتن چه درد مبهمی دارد " دوستان عزیز یه عنوان برای این شعر انتخاب کنید " [ سهشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠٩ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن [ یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥٠ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
در ساحل دریا در میامی ، قبل از ساعت 10 هیچ کس در آب نیست ، البته به غیر از پلیکان ها . دیروز صبح آنها را دیدم که در اوج آسمان ، بدون بال زدن پرواز می کردند ، گویی که در حال شناسایی موقعیت و مکان بودند . و امروز ، انگار که روز شکار ماهی ها بود . پلیکان ها در حالی که منقارهای درازشان را به سمت پایین گرفته بودند ، مانند فلش هایی از آسمان به سمت دریا شیرجه می رفتند و هر کدام ماهی ای شکار کرده ، سپس یک باره قورتش می دادند. هیچ یک از آنها جا نمی ماند و هیچ کام به خود نمی گفت : " نمی توانم بگیرمش یا در فرصت بعدی شکارش می کنم " نه ! آنها بدون هیچ تردیدی و کاملا هدفمند شیرجه می رفتند . پلیکان ها الگوی خیلی خوبی هستند . به نظر شما وقتی که آنها بر فراز آسمان پرواز می کردند در حال انجام چه کاری بودند ؟ شاید در مورد پیچیدگی های انسان فکر می کردند که چرا اکثر آنها نه از فرصت هایشان استفاده می کنند ، و نه برنامه هایشان را به سرعت صاعقه عمل می کنند ! به جای این که نگران باشید که دیگران چه فکری در مورد شما می کنند ، مثل پلیکان ها رفتار کنید : هدف خود را شناسایی کنید سپس شیرجه بزنید .
[ سهشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٢ ق.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
مسافری خسته که از راهی دور می آمد ، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن درخت قدری استراحت کند غافل از اینکه آن درخت جادویی بود ، درختی که می توانست آن چه بر دلش می گذرد برآورده سازد .
وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگر تخت خواب نرمی در آنجا بود و او می توانست قدری روی آن بیارامد .فوراً تختی که آرزویش را کرده بود در کنارش ظاهر شد . مرد با تعجب روی تخت دراز کشید و با خودش گفت : کاش یک جوان اینجا بود و پاهای رنجور مرا مالش می داد. ناگهان جوانی ظاهر شدو آنچه که می خواست به بهترین نحو برایش انجام داد . مسافر با خود گفت : چقدر گرسنه هستم کاش غذای لذیذی داشتم . سپس میزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیر در برابرش آشکار شد و مرد با خوشحالی خورد و نوشید بعد از خوردن غذاهای جور وا جور سرش گیج رفت و پلک هایش به خاطر خستگی و غذایی که خورده بود سنگین شدند . خودش را روی آن تخت رها کرد و در حالی که به اتفاق های شگفت انگیز آن روز عجیب فکر می کرد با خوش گفت : قدری می خوابم ، ولی اگر یک ببر گرسنه از اینجا بگذرد چه ؟؟؟ و ناگهان ببری ظاهر شد و او را درید . هر یک از ما درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش هایی از جانب ماست . ولی باید حواسمان باشد ، چ.ن این درخت افکار منفی ، ترس ها و نگرانی ها را نیز تحقق می بخشد . و ممکن است با ازدیاد و هج.م این نوع افکار ، زخمی و خدشه دارر شده و حتی از بین برود . این روش عملکرد ترس ها و نگرانی هاست . بنابراین مراقب آن چه که به آن می اندیشید باشید . [ سهشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٤ ق.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
لقمان حکیم به مردی گفت : " آیا حرف زدن می دانی ؟ " گفت: "بله ، کاری ندارد " و شروع به حرف زدن کرد. لقمان گفت: " منظورم درست سخن گفتن بود " نه هر یاوه و حرف بیهوده ای ". سپس پرسید : "آیا غذا خوردن بلد هستی ؟" مرد پاسخ داد : " بله ، کاری ندارد . لقمه را برداشته و در دهان می گذارم." لقمان حکیم گفت : " این کار را کهه همهه بلد هستند . منظورم " حلال " خوردن است . [ سهشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱۳ ق.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
پادشاهی دستور داد برای او انگشتری بسازند و روی نگین انگشترش جمله ای بنویسند جمله ای که شاه هر وقت شاد است با دیدن و خواندن آن غمگین شود و به فکر فرو رود و هر وقت غمگین است با دیدن آن شاد شود. انگشتر سازها با مشورت شاعران و نویسنده ها جمله های زیبا ، پرشاه ولقع نشد تا این که پیری دانشمند ، انگشتری معمولی آورد که روی آن نوشته شده بود : " این نیز بگذرد " شاه با خواندن این جمله با خوشحالی و شعف زیاد هم جمله و هم انگشتر را پسند کرد و به آن پیرمرد دانشمند آفرین گفت . این ضربالمثل زمانی به کار میرود که کسی از مشکلات و گرفتاری های روزمره زندگی ، سخت دلتنگ ، نا امید و افسرده باشد و با این جمله به یاد آور میشود که همه چیز در حال تغییر و گذران است و هیچ چیز خوب یا بد ثابت و همیشگی نیست . [ سهشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥٩ ق.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
در فیلم « خوردن ، عبادت کردن ، عشق ورزیدن » ، شخصیت اول فیلم که دچار مشکلات و ناراحتی است ، سراغ پیر مرد مرشد مانندی می رود تا راهنمایی اش کند . در کنار همه ی توصیه هایی که دارد جمله ای دارد با این مضمون که « هر شب ، ساعتی را به دعا و عبادت بپرداز و حین این کار ابخند بزن» در پاسخ به این توصیه ، شخصیت اول فیلم لبخند میزند ، پیرمرد می گوید: نه ، با همه وجودن لبخند بزن ، با همه اعضای بدنت ، حتی با کبدت لبخند بزن . شاید برایتان این گفت و گوی فیلم خنده دار به نظر برسد ، اما با همه وجود لبخند زدن و البته از جمله با کبد لبخند زدن را حتما امتحان کنید . کدام غصه ، کدام مشکل ؟؟؟ بیاییم فرض کنیم که جوان مورد نظر ما که اصلا شاد نیست و سگرمه هایش تو هم است و اخمش همیشه به راه است اتفاقاً کلی هم مشکل و درد سر دارد . مثلاً وام و قسط دارد یا اینکه نتوانسته در رشته مورد علاقه اش ادامه تحصیل بدهد یا اصلاً هنوز نتوانسته شغل دلخواهش را پیدا کند و همه دلایلی از این دست که موجه به نظر می رسند . اما سوال این است ، با ناراحتی و گله وشکایت ، مشکلی حل نمی شود ؟ ناراضی بودن و دائم در حال غر زدن به زمین و زمان کاری را از پیش می برد ؟ هیچ وقت امتحان کرده اید که وقتی با روحیه و شاد هستید ، دست کم راحت تر زندگی می کنید . شاید بهانه ای برای شاد بودن وجود نداشته باشد ، اما هیچ مشکل و ناراحتی دائمی نیست و در خصوص خیلی از مشکلات بهتر است راه صبوری را در پیش بگیریم تا با بی حوصلگی و غم ، مشکلی به مشکلات اضافه کنیم . انتخاب کدام سخت تر است ؟ شادی یا غم ... شاید بتوان از یک جهت به کسانی که زانوی غم بغل می کنند و از همه جا می نالند ، حق داد . از این جهت که غم و غصه خوردن و گله و شکایت کردن ، آسان ترین گزینه است . با این روش هم دیگران کمتر به شما گیر می دهند و هم اینکه برای غم و غصه بهانه تراشیدن ، کار ساده تری است تا این که بخواهی مشکل را حل کنی یا دست کم برای حل کردنش تلاشی از خودت نشان بدهی . شاد بودن ، روحیه داشتن ، به بقیه انرزی مثبت دادن ، با مشکلات واقعی تر برخورد کردن و همه کارهایی از این دست ، کار ساده ای نیست ، تلاش می خواهد ، باید همت داشت . از طرفی دست روی دست گذاشتن و همه چیز را به پای سرنوشت و بدشانسی گذاشتن گزینه راحت و ساده ای است . بیاییم به جای انتخاب راه ساده ، یکبار برای همیشه راه سخت را انتخاب کنیم و با روحیه ای قوی تر و البته شادتر به جنگ مشکلات زندگی برویم . زندگی خواه تیره ، خواه روشن !! دوستی دارم که همیشه مدعی است ، هیچ وقت فرصتی نبوده که شاد بودن و با روحیه زندگی کردن را از جایی یا کسی آموزش ببیند . شاید تا حدودی حق با او باشد ، اما حقیقت این است که شاید خودمان را از این که در معرض این آموزش ها باشیم ، دور نگه داشته ایم . شاید هنوز به این باور نرسیده ایم که می توانیم با انتخاب اینکه غم وغصه را تا حد امکان از خودمان دور نگه داریم ، زندگی بهتری در پیش داشته باشیم . شاید هنوز فکر می کنم غصه خوردن در درازمدت راهگشاست و اگر شاد باشیم یعنی بی خیالیم و کارها بدتر می شود . شاید از خاطرمان رفته باشد ، اما شعر زیبایی به اسم « باران » در کتاب فارسی چهارم دبستان بود که پایانش با چند کلمه مفهوم زندگی را یادمان می داد : " بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن- هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا ! " [ چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠۸ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
چرا بعضی از نسل سومی ها تریپ افسردگی می گیرند ؟! قبل از هر چیز باید اول تکلیف این مطلب را از این نظر روشن کنم که قصد این نوشته ، نه قضاوت است ، نه تعیین و تکلیف برای جوانان ، نه ایرادگیری و نه هر چیز دیگری شبیه به همین هایی که گفته شد . فقط طرح مسأله است ، طرح این مسأله که چرا این همه خمودگی و غم ؟ اگر بخواهیم به زبان خودمانی حرف بزنیم ، می شود اینکه : چرا همه ما بیشتر به سمت ناراحتی و تریپ غصه میریم و تازه اگر این وسط جوانی پیدا شود که سرحال و شاد باشد ، برایش دست میگیریم که زیادی دل شاد است و از همین حرفها . می روی سراغ وبلاگ دوستت و می بینی که از زمین و زمان نالیده و بقیه برایش دست مریزاد نوشته اند که همین است و حرفت درست است . می آیی به دوست دیگرت زنگ میزنی و همینن که سراغ حالش را میگیری ، فوری جواب میدهد که چه حال و احوالی . حالا ته همین حرفش را که بگیری می رسی به اینکه مثلاً ترافیک بوده ، مثلاً درسش مانده یا اینکه برنامه مسافرت رفتبش منتفی شده و دلایلی از همین دست که مسلماً جای نا خوش احوالی ندارد .می بینی دوستی برایت پیامک فرستاده ،بازش می کنی و جمله ای می خوانی با این مفهوم که دنیا بد است و بدتر می شود و جملاتی از این دست و جالب اینکه آخر جمله هم اسمی از مشاهیر ایران با سایرکشورها به غلط آمده است . مثل این « زندگی هر روز بدتر میشود : شکسپیر ! » حالا شکسپیر از همه جا بی خبر ، کی ، کجا برای چه این جمله را گفته است ، بماند . این رفتار ناراضی بودن از همه چیز و کلاً از ناراحتی ها و نا امیدی ها حرف زدن معلوم نیست از کی و کجا باب شده است . دست کم پای حرف پدر و مادرها که بشینی همیشه حرفشان این بوده : من سن تو بودم یک دقیقه جایی بند نمی شدم . یا اینکه : توی سن شما ، ما زندگی میکردیم ، شاد بودیم ، خوش بودیم نه مثل شماها که همه اش پای کامپیوتر نشسته اید و اخم کرده اید . به نظرم راست می گویند ، دست کم همین حالا هم وقتی به دور و برتان نگاه می کنید ، می فهمید پدر و مادرها قدر لحظات شاد بودن را بیشتر از ما می دانند ، بهتر از ما در جمع دوستانش شاد می شوند ، بهتر از ما بگو و بخند دارند . حالا خیلی از ما تا جمعمان جمع می شود شروع می کنیم از مشکلات و غصه ها گفتن . این وسط خنده ها هم وقتی بلند می شود که خاطره و وضعیت بدی را بخواهی به حالت جوک و مسخره تعریف کنی . همین و بس...... [ سهشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤۱ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
مدتیست، دودهای سیاه شهر، راه را بر ابرهای سیاه بسته است و از باران خبری نیست گره کار شهر با تعطیلی زوج و فرد باز نمیشود
کربلا در راه است ... شاید پارچه های سیاه و لباس های مشکی کارگر افتد شاید بغض های عاشورایی، عقده آسمان را باز کند شاید سیل اشک و آه سینه زن ها، راه باران را باز کند آری شستن آلودگی فقط کار محرم است... [ یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠٤ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی : از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ، آئینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ، که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم" باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشکی ازشاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید، یادم آید که از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم! بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! [ یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٩ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
یه چیزی رو می دونید ؟ این برگ ها هستند که از درخت خسته می شوند وگرنه پائیز فقط یه بهونست ولی من فکر می کنم پائیز در هر صورت زیباست اگرچه یه بهونه باشه برای برگریزان
[ شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٥:٥٢ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
چه خوب بود اگه این صندلی ها ...!؟
[ شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٥:٠٠ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
[ شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٤٠ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
میخوام به سردی شبهام بخندم... [ شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:۳٠ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
آواز باران تو را به فردا فرا می خواند [ شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٢۳ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه قسمتی از شادی او ... و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او... [ شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱۳ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
یه روزی بچه ها روی تابلو ی کلاس نوشتن :«هیچ چیز ارزش ماندن ندارد و هیچ چیز ارزش دوست داشتن ندارد» چرا که عشق سوء تفاهمی است که با یک متأسفم به پایان می رسد ... به نظرم قشنگ اومد،توی کتاب ریاضیم نوشتمش ؛ اما هیچ نفهمیدم یعنی چی!!! اما اون روزی که برای اولین بار وقتی بهش گفتم چرا می خوای تنهام بزاری ؟ بهم گفت : " اشتباه کردم " تازه فهمیدم اون جمله یعنی چی... حالا میفهمم که{هیچ چیز ارزش دوست داشتن نداره} [ شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥٩ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
همانند امواج که به شنزار ساحل راه می جویند ، دقایق عمر ما نیز به سوی فرجام خویش می شتابد . " ویلیام شکسپیر " [ چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٠ ق.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
اگر با او خوب رفتار کنی ، او به شما خواهد گفت که اسیر عشق او شده اید اگر با او خوب رفتار نکنید ، او به شما خواهد گفت که مغرور و متکبر هستید اگر با او بحث کنید ، او شما را لجوج و خیره سر خواهد خواند اگر آرام باشید ( بحث نکنید ) ، او شمارا خنگ خواهد خواند اگر از او باهوش تر باشید ، او خود را می بازد اما اگر او از شما با هوش تر باشد ، او قطعاً شخص بزرگی است !!! اگر او را دوست نداشته باشید ، او برای بدست آوردن شما تلاش می کند اگر عاشق او باشید ، او تلاش خواهد کرد تا از دست شما فرار کند !؟ اگر با او درباره مشکلاتتان صحبت کنید ، او به شما خواهد گفت این حرفها آزار دهنده است اگر درباره مسائل خود با او صحبت نکنید ، او خواهد گفت که شما به او اعتماد ندارید اگر شما قرار خود را با او لغو کنید ، شما غیر قابل اعتماد خواهید بود اما اگر او ای کار را بکند ، حتماً با مشکلی مواجه است !! اگر او را آزار دهید ،شما شخصی ظالم و بی رحمی هستید اما اگر او شما را آزار دهد ، شما آدم خیلی حساسی هستید و در آخر : مرد مجرد : مردیست که فرصت بدبخت کردی یک زن را از دست داده است !!! یک توصیه کوچولو : بهترین راه برای وادار کردن یک مرد به انجام دادن کاری اینست که به او بگویید برای انجام آن کار خیلی پیر است [ سهشنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٢ ق.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
ای کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری کند ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم تا بگویم که من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم تا بداند غم شبهایم را تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را قانون دنیا تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق است و عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست ... [ یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥٩ ق.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد ، بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد : " اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخمهایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات میخرم " دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت : یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت ١٠٠ نفر زخم بشه تا ... و بعد شانه هایش را بالا انداخت ، راه افتاد و گفت : نه ... خدا نکنه ... اصلاً کفش نی خوام ... [ شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٥۸ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
شخصی را به جهنم می بردند ،در راه برمی گشت و به عقب خیره می شد ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببرید فرشتگان پرسیدند چرا ؟ پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد ... او امید به بخشش داشت عاشق امیری به شاهزاده گفت : من عاشق توأم شاهزاده گفت : زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است امیر برگشت و دید هیچکس نسیت . شاهزاده گفت : عاشق نیستی !!! عاشق به غیر نظر نمی کند. [ شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٩ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
زیر باران می روم و هم نوا با گریه ی آسمان می گریم تا کسی اشک های مرا نبیند به زیر باران می روم و فریاد می زنم تا صدای فریادم با فریاد آسمان یکی شود به زیر باران می روم تا ناله های دلم با ناله های باد یکی شود و کسی شاهد شکستن روح خسته ام نباشد به زیر باران می روم و تکیه به همان درخت بید محنون کنار جاده که یادگاری هایمان را روی آن می نوشتیم به انتظارت خواهم ماند تا به زیر هر یک از قدمهایت گل سرخی بگذارم می دانم خواهی آمد و دستان سردم را در دستان گرمت خواهی گرفت تا با هم به سرزمین آرزوها برویم . [ شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٤ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
زرد است که لبریز حقایق شده است ، تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی و گرنه می فهمیدی ژائیز بهاری است که عاشق شده است . [ شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳۸ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
( ... بروبچ تحت تأثیر « ماهِ مهربون» و « جمجمک برگ خزون » انشاهای جالب در راستای « علم بهتر است یا ثروت » - که جالب بود - هرچند منظور ما این نبود که صغری ، چون علاقه ای به درس خواندن نداشت { دیگه } تا تصمیم کبری بیشتر نخوند و کبری هم چون پول نداشت { که} خرج تحصیلش رو بده، به محض اینکه نوک مدادش شکست ، ترک تحصیل کرد ) هر آدم عاقل و بالغی ! میدونه که تحصیلات چیز خوبیه ، و خوب می دونه که بسته به نوع رشته و دانشگاه چقدر باید سر کیسه را شل کنه . به قول علی" دنیا ، دنیای دادو ستد " ، بستگی داره از کدوم دست بدی ؛ حالا یکی چپ دسته ، یکی هم راست دست ! ( که البته تا قبل از کنکورچندان توفیری نداره) اما داوطلب چپ دست،سرجلسه باید یادش بیفته که به مراقب محترم بگه یه صندلی دیگه واسه ش بیاره (حالا زیاد از بحث دور نشیم ) راستیاتش همون موقع که صغری و کبری داشتن حرفاشونو می زدن ، علی اومد در گوش من گفت :« می دونستی هدف این دوتا از درس خوندن مدرک گرفتنه » ؟! مخلص کلام : ما با شما موافقیم ، مدرک خیلی هم چیز بدی نیست ، به شرطی که حداقل آدم علاقه ش رو در نظر بگیره و بره دنبال رشته یا همون مدرک مورد علاقه ش !! [ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥٧ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن بسر می برید و دوران پس از آنرا در حسرت بازگشت به کودکی میگذرانید . اینکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارائی خود را صرف بازیابی سلامتی می کنید . اینکه شما بقدری نگران آینده ، هستید که حال را فراموش کردید در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را . اینکه شما طوری زندگی می کنید که گوئی هرگز نخواهید مرد و پس از مرگ چنان گورهای شما را غبار فراموشی در بر می گیرد که گوئی هرگز نبودید . اینکه بیاموزید مجروح کردن قلب دیگران دقایقی بیش طول نمی کشد ولی التیام بخشیدن آنها سالها وقت نیاز است . [ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٢ ب.ظ ] [ ساغر ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |