ساغر دختری در باران

دوستان عزیز شعرهای حاجی فیروز که یادتون هست !!! کم کم داره وقتش میشه

حاجی فیروزه،
سالی یه روزه،
همه می‌‌دونن،
منم می‌‌دونم،
عید نوروزهقلبلبخند

هوراهوراهورا

ارباب خودم سلام علیکم،
ارباب خودم سر تو بالا کن،
ارباب خودم منو نیگا کن،
ارباب خودم لطفی به ما کن.
ارباب خودم بزبز قندی،
ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟خندهنیشخند

 قهقههقهقههقهقهه

بشکن بشکنه بشکن،
من نمی‌شکنم بشکن،
اینجا بشکنم یار گله داره،
اونجا بشکنم یار گله داره!
این سیاه بیچاره چقد حوصله دارهتشویقعینکتشویق




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

نظرات ()





با هم بودن بی نهایت زیباست ...

با هر خوبی و بدی سال 89 گذشت و مثل همیشه خاطرهاش در ذهن ما موند. امیدوارم امسال را زیباتر کنیم به حرمت خاطرات سال های بعد ، بهترین آرزو هم همون آرزومند آرزوهایتانماچهوراهوراهوراهوراخنده

عید باستانی مبارک

برای همه آرزوی بهتریت بهترین ها را دارم....

عید از راه رسید و باید بدانیم این با هم بودن بسیار زیباست....




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

نظرات ()





اینم یه شعر زیبا از داریوش

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

 

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

 

در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم

هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

 

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

 

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠

نظرات ()





عجب شهری است این شهر

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست


غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست


شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست


زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست


یا رب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل


به کلافی بفروشیم و خریداری نیست


فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر


کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠

نظرات ()





شعر پاییزی!!!

کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ، چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ، شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم

چهره تلخ زمستانی جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم

فروغ فرخ زاد

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠

نظرات ()





پاییز اومد .....

بازم پاییز اومد . یعنی بهار و تابستون تموم شد . یعنی امسالم نصف شد !!!

خوب فقط یه سوال دارم که می دونم سوالیه که همیشه اونم توی مواقع استراتژیک بهش فکر می کنیم !!!  البته لازم به گفتنه که هرکسی یجوری اونو واسه ی خودش طرح می کنه .

منم اینجوری از خودم می پرسم …چقدر زود گذشت !!! چقدر فرصتهای زیادی رو از دست دادم !!!  بالاخره کی به هدفام می رسم ؟؟؟زمانی ندارم!!!

ولی اگه یکم فکر کنیم می بینیم آدمیزاد اگه عمر هزار ساله هم می داشت بازم می گفت زمانی ندارم چون واسه ی اون هزار سال برنامه ریزی می کرد . واقعیت اینه که زمان هست ولی ما یا غرق توی گذشته ایم یا به فکر آینده و همش غصه می خوریم . خلاصه اونچه که فراموشش کردیم الانه که خیلی باارزشه .

الان ، همون زمانیه که می گن طلاست . پس بهتره از همین الان عمل کرد .

بیایید از امروز اگه گذشته ی خوبی نداریم فقط ازش درس بگیریم و توی اون غرق نشیمو گذشته گرا نباشیم .

بیایید از امروز از شکست های گذشتمون پیروزی بسازیم .

بیایید از امروز توی آینده ی ساختگیمون غرق نشیمو واقع گرا باشیم .

بیایید از همین الان برای آیندمون یه هدف ترسیم کنیم ، ولی درست و منطقی .

بیایید حرکت برای رسیدن به اون آینده رو از همین الان شروع کنیم




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠

نظرات ()





پاییز ...

پاییز را دوست دارم

به خاطر غریب و بی صدا امدنش

رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

خش خش گوش نواز برگ هایش

صدای نم نم باران های عاشقانه اش

پاییز را دوست دارم.... به خاطر رفتنش

خیس شدن زیر باران های پاییزی

بوی مست کننده خاک باران خورده




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠

نظرات ()





ویرانگر

چیزی ویرانگرتر از این نیست.!
که دریابیم فریب همان کسانی را خورده‌ایم که باورشان داشته ایم...




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠

نظرات ()





لطفا نظر بدید ؟؟؟

 

 

 

عقل گفت: «من سکندر آگاهم»، عشق گفت: «من قلندر درگاهم». عقل گفت: «من تقوی به کار دارم»، عشق گفت: «من به دعوی چه کار دارم؟». عقل گفت: «من قاضی شریعتم»، عشق گفت: «من متقاضی ودیعتم». عقل گفت: «من آینه مشورت هر بالغم»، عشق گفت: «من از سود و زیان فارغم». عقل گفت: «مرا لطایف و غرایب یاد است»، عشق گفت: «جز دوست هر چه گویی باد است». عقل گفت: «مرا ظریفانند پرده پوش»، عشق گفت: «مرا حریفانند درد نوش».

 در آخر لطف کنید بگید که نظر شما چیه و کدام یک رو قبول دارین یا اصلا این چیزها مورد تایید تون هست یا نه؟  سوالسوالنیشخند




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠

نظرات ()





حکایت !!!

در قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور،  مردم گناهان بسیار کردند ومورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنها مقررفرماید.

تنبیهی سخت تر از آتش و سیل وزلزله وقحطی و بیماری ، تنبیهی که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بی آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود.

 پس خداوند دو کلمه ی(( دوستت دارم)) را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده، نه گفته ونه احساس کرده باشند.

ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود درگذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود. زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزند کند،هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند،آنگاه که انسانها ، دو همسایه ، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند ، زبانها بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه ی این نیازها بود ، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب  نمی شد.

                                                     و بعد...

کم کم سینه ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد. دیگرکسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه از خود پرسیدند:چه شد که ما به این جا رسیدیم، کدام نعمت از میان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را برید.خداوند دلش بر این قوم که مفلوک تر از همه ی اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات (( دوستت دارم)) را به ذهن و قلب آنها بازگرداند...

                           خدا را شکر که من هنوز می توانم به تو بگویم :

                                               «دوستت دارم»!




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠

نظرات ()





خیلی سخته ....

 

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی.

وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند

می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی

 به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی

و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن

گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق

 و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس

می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠

نظرات ()





شقایق

خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:
- پلاک 21 ؟!
سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.
چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.
دلم می خواست برگردم خانه و ببینم این مهمان ناخوانده کیست، اما دیر شده بد و اصلاً حوصله غرغرهای رئیس اداره را نداشتم... به محل کارم که رسیدم گوشی تلفن را برداشتم تا از مادرم پرس و جو کنم. یک دفعه یادم افتاد که فیش تلفن را فراموش کرده ام پرداخت کنم و تلفن خانه قطع است.
آن روز با کمی حواس پرتی کارهایم را انجام دادم و یکسره رفتم خانه، در همان بدو ورود، مادرم با روی باز اشاره کرد به دخترک و گفت:
- شقایق، دوست دوران دانشکده مریم است...
خواهرم مریم سالها بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. دوستش برای پیدا کردن کار به تهران آمده بود. مریم هیچ وقت دوستانش را به خانه نمی آورد و من آنها را نمی شناختم. آن شب شور و نشاط خاصی در خانه ما حاکم بود. از سال قبل که پدرم فوت کرده بود، کمتر در خانه اینقدر پر سر و صدا می خندیدیم و حرف می زدیم، اما حضور شقایق انگار به خانه ما روح تازه ای داده بود. ساده ترین ماجراها را با چنان آب و تابی تعریف می کرد که همه را به وجد می آورد. همان شب احساس کردم به این دختر علاقه مند شده ام. اما به خودم تشر زدم و گفتم:
- سعید، خجالت بکش. دختره یک شب آمده خانه شما و تو احساس می کنی یک دل نه صد دل عاشقش هستی؟!
اما کار دل را هیچ وقت عقل نمی تواند کنترل کند... روزهای بعد با اشتیاق بیشتری به خانه می آمدم. دلم می خواست پای صحبتش بنشینم. صبح از خانه بیرون می زد و شب با کلی هیجان برایمان تعریف می کرد که کجاها رفته و چه کارهایی انجام داده... خیلی در پیدا کردن کار موفق نبود، اما اصلاً امیدش را از دست نمی داد. می دانستم به طور موقت در خانه ما مانده. خاله ای داشت که به سفر خارج از کشور رفته بود و به محض برگشتن، شقایق به خانه او می رفت. اما حضورش عجیب به همه ما روح تازه داده بود. بعد از فوت ناگهانی پدرم تقریباً هیچ کس حال و حوصله نداشت، اما حالا با حضور شقایق همه چیز عوض شده بود. غروب ها به باغچه می رسید، دوباره شاهی و ریحان کاشتیم و هر روز سر سفره سبزی تازه از باغچه می کندیم و می خوردیم.
بعد از چند هفته دیگر یقین پیدا کرده بودم که عاشق شقایق شده ام. حتی در محیط کارم هم همکارانم متوجه تغییر روحیه من شده بودند. کارهایم را با انرژی بیشتری انجام می دادم...
بالاخره سر صحبت را با مادرم باز کردم و مادر هم انگار از خدا خواسته بود و قول داد هر چه زودتر از او خواستگاری کند.
روز بعد، وقتی از سر کار برگشتم، بر خلاف روزهای قبل خانه آرام بود. شقایق و مریم توی اتاق بودند و مادر توی آشپزخانه. متوجه شدم اتفاقی افتاده. اما نمی توانستم تصور کنم این سکوت نشات گرفته از چیست. بالاخره مادر رو به من کرد و گفت:
- شقایق را می خواند به پسردایی اش بدهند. داستانش پیچیده است. دخترک بیچاره اصلاً راضی نیست. ولی کاری از دست کسی بر نمی آید. بهتر است ما دخالت نکنیم و تو هم از این ازدواج منصرف شوی... این جواب برایم کافی نبود. روزهای بعد چیزهای بیشتر و بیشتری دستگیرم شد. شقایق یک پسردایی داشت که چند سال پیش ازدواج کرده بود همسرش به دلایلی نمی توانست صاحب فرزند شود. همه خانواده در تلاش بودند که پسر دایی شقایق (محمود) را راضی کنند زنش را طلاق بدهد. حتی از این هم فراتر رفته و شقایق را برای ازدواج دوم او کاندید کرده بودند.
به نظرم خیلی عجیب می آمد، اما شب های بعد سفره دل شقایق باز شد و دنیای پرغم و غصه اش را در پشت آن چهره بشاش و همیشه خندان دیدم.
می گفت هیچ کس حق ندارد خلاف نظر بزرگ خانواده حرفی بزند. از طوایق جنوب بودند و این قوانین بسیار سخت و محکم اجرا می شد. محمود پسردایی اش مرد بسیار ثروتمندی بود و از قدیم الایام عاشق شقایق بوده... ولی به دلایلی با دختری ازدواج می کند که انتخاب پدرش بوده و حالا که زندگی شان به بن بست رسیده باز آمده سراغ شقایق و ...
حالا او باید انتظار می کشید که بالاخره محمود یا زنش را طلاق بدهد و یا حداقل اجازه ازدواج مجدد را از زنش گیرد. شقایق با قلبی شکسته این داستان ها را برای ما تعریف می کرد و هر وقت من از او می پرسیدم چرا مخالفت نمی کند، با چشم های نمناک خیره نگاهم می کرد و سری تکان می داد:
- رسم و قانون در خانواده های ما از همه چیز مهمتر است. همین که اجازه دادند به تهران بیایم تا کار پیدا کنم خودش کلی جای شکر دارد، می خواستم از آن محیط دور باشم و نفرینها و اشک و زاری همسر محمود را نبینم. برای همین از آنجا دور شدم، اما می دانم به محض اینکه وقتش برسد، باید برگردم و پای سفره عقد بنشینم...
چند روز بعد خاله شقایق از سفر برگشت و او از خانه ما رفت... روزها و هفته ها همه حرف ما در خانه راجع به او بود. جایش خالی به نظر می رسید. باور نمی کردم آن همه شور و عشق به زندگی آن سوی سکه نا امیدی و تلخی است...
روز آخر به من گفت:
- نگران آینده من نباشید. زندگی هر چقدر خلاف میل من پیش برود، باز می توانم دریچه هایی در آن پیدا کنم که از آن لذت ببرم. این رسم زندگانی است ... من نمی خواهم مغلوب تلخی ها بشوم.

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠

نظرات ()





روزی مردی خواب عجیبی دید .

 

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکرافسوس




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠

نظرات ()





مردی زیر باران !!!

 

مردی زیر باران  از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .

مسافر فریاد زد : هی خانه ات آتش گرفته است !

مرد جواب داد : میدانم .

مسافر گفت : پس چرا بیرون نمی آیی ؟؟؟

مرد گفت : آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت : اگر زیر باران بروی سینه پهلو میکنی .

زائوچی در مورد این داستان چنین می گوید :

خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند .




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠

نظرات ()





داستان پیر زن و خدا

 

 

پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت : خدایا من خیلی تنها هستم آیا مهمان خانه من میشوی ؟

خدا قبول کرد و به او گفت : فردا به دیدنش خواهد آمد .

پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت سپس نشست و منتظر ماند !

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد پشت در پیرمرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد . پیرزن با عصبانیت سر قفیر داد زد و در را بست .

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد پیرزن دوباره در را باز کرد این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت .

نزدیک غروب بار دیگر در به صدا در آمد این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده پس با عجله بسوی در دوید در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد .

پیرزن خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد .

شب شد ولی خدا نیامد . پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .

پیرزن با ناراحتی به خدا گفت : خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم می آیی ؟

خدا جواب داد : بله .

ولی من 3 بار به خانه ات آمدم و تو هر 3 بار در را به رویم بستی .




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط ساغر در چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠

نظرات ()





........................ صفحه ی بعد >>


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by avaze-baran
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: About ::.


درباره :اسم من ساغر است 20 سال دارم دانشجوی رشته هنر تهران میباشم و ساکن کرج .به ورزش و هنر و سفر خیلی علاقه دارم و در این وبلاگ میخوام از عشق بگم و از زندگی ....مرا در بهتر شدن این وبلاگ یاری دهید .از دوستان خواهشمندم نظر خصوصی نزارین .دست همه شما را برای دوستی میفشارم
پروفایل مدیر : ساغر

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
آرنگ
گلچهره
همنشين
قبر مجازي
جزیره حامد
فردوس$!!
Aria Lonely
خانه عشق
hori-asemani
بهترين لحظه ها
لیلا جووووووووووووووونم
#رویـــــــای عشـــــــــق #
اولين كلبه ي كوچيك دوستيمون
اشک ها و لبخندها(مهشاد)
دخـــــــــــــــــــــــــــــی
$ احســـــــــان $
داداش گلم علي
سهيلاي عزيزم
سارای عزیزم
ردپای باران
حاج محمد
حاج منصور
سوشيانا
حسین
نازنین
##آسموووووووووون آبـــــــــــــی ##
&@ بــــــرديــــــا &@
وحید ( قــاتـــی پـــاتـــی ) !!$
پسر كوير ( مهرداد ) $$
،،،کلبه دوستی×××
$%$% آيـــــــــــــتـــــــــــــان $%$%
نا خوانده
$# مردی زیر باران ( شهر آشنا) $#
راز دل ( امــــــــيـــــن ) **
باران مهر (منا)
شعرهایی که در قفس ماندند ( صدیقه جان )

.:: Page ::.


.:: Others ::.

كد آهنگ

كد موسيقی





.:: Archive ::.

بهمن ٩٠
دی ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩